زندگي

زندگي

داستان جالب

عشق

عشق را مي بيني !

روي سكوي در خانه ي ما بنشسته .

عشق را مي بيني !

بر در گنجه ي اين خانه چه آويزان است .

كاش تو نيم نظر بر سر ديوار حياط مي كردي

عشق را بر سر ديوار خودت مي ديدي !

كه از ميان ترك آجرها دست سري من و تو آورده !

عشق را مي بيني !

روي گلهاي حياط

روي برگهاي درخت دم حوض

نوك آن قله چطور !

نوك آن قله ي كوه

قله ي كوه بلند

ته آن دشت چطور

ته آن دشت بزرگ

عشق را ديدم كجا ؟

آن يك خيابان پيشتر

در درون پاكتي در دست مردي مهربان

دختري هم داشت

آن را در بغل

از سر چهار راهي مي گذشت !

از خياباني كه آمد زندگي بود

رفت پيچيد دست راست

نه دست چپ "خوب يادم نيست

هر چه بود اسم خيابان بود كوي سرگذشت "!


ادامه مطلب

۲۱ اسفند ۱۳۸۸ | نظرات (0)

مرد كور

  مرد كوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و كلاه و تابلويي را در كنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من كور هستم لطفا كمك كنيد . روزنامه نگارخلاقي از كنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سكه د ر داخل كلاه بود.او چند سكه داخل كلاه انداخت و بدون اينكه از مرد كور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را كنار پاي او گذاشت و انجا را ترك كرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد كه كلاه مرد كور پر از سكه و اسكناس شده است مرد كور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان كسي است كه ان تابلو را نوشته بگويد ،كه بر روي ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شكل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد كور هيچوقت ندانست كه او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد:

 

امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم !!!!!

 

 


ادامه مطلب

۱۸ اسفند ۱۳۸۸ | نظرات (0)

[ ۱ ]


f_key1360@yahoo.com

موضوعي ثبت نشده است

موضوعات

آرشيو مطالب

کل مطالب

گوگل مپ

آخرین مطالب

عشق

مرد كور

آرشيو مطالب

اسفند ۱۳۸۸

لينكي ثبت نشده است

پیوند ها

ساخت وبلاگ

قالب وبلاگ

امکانات جانبی

RSS 2.0